شیخ قادر سید یونس سید علی سید احمد بریفکانی معروف به (دکتر قادر بریفکانی)، پزشک و از شخصیتهای برجسته انقلاب ایلول بزرگ، از یاران بسیار نزدیک و مورد اعتماد مصطفی بارزانی و سربازی گمنام در راه کردایەتی (مبارزه ملی کرد) بود. در سال ١٩٢٦ در روستای بریفکا از توابع شهرستان دهوک و استان موصل آن زمان، در خانوادهای از سادات که تبارشان به خانواده شیخ نورالدین بریفکانی وابسته به طریقت قادری بازمیگردد، متولد شد، تحصیلات ابتدایی خود را همانجا در روستای بریفکان به پایان رساند. دانشآموزی زیرک و فرمانبردار بود. از خانوادهای بود که اعضای آن شامل یک برادر و سه خواهر به نامهای مصطفی، شمس، عایشه و خدیجه بودند، در همان اوایل ١٩٤٠ در دوران نوجوانی پس از وخامت اوضاع روستایشان، شیخ قادر به ناچار به همراه مادر و یکی از خواهرانش روستا را ترک کرد و راهی شهر موصل شد و تحصیلات دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند. در سن ١٨ سالگی همچون هر شهروند عراقی دیگر برای خدمت سربازی فراخوانده شد و در ١٩٤٤ سرباز ارتش عراق شد، سال ١٩٤٥ در بیمارستان نظامی رشید وارد یک دوره نظامی ویژه شد و سپس به دوره پانسمان و بخیه رفت و با درجه عالی فارغالتحصیل شد، همانجا در بیمارستان نظامی رشید به عنوان دستیار در بخش جراحی مشغول به کار شد، به دلیل زیرکی و تجربیات موفقش، درجه ملازم (ستوان) نظامی را دریافت کرد. پس از جنگ جهانی دوم در سال ١٩٤٨ در جنگ آزادی فلسطین شرکت کرد و در یگانهای پزشکی بیمارستان نظامی در زمینه جراحی فعالیت کرد. پس از پایان جنگ با یک فرمان نظامی به شهر کرکوک منتقل شد و در بیمارستان نظامی کرکوک مشغول به کار شد، همانجا با مادرش ساکن شد و زندگی مشترک تشکیل داد، صاحب دو فرزند، یک دختر و یک پسر شد، در آن دوران تعدادی از جوانان بادینان به دلیل کارشان در زمینه نظامی با خود و خانوادهشان در کرکوک ساکن شدند، این خانوادهها ارتباط خانوادگی مستحکمی با خانواده شیخ قادر برقرار کردند که اکثرشان یکدیگر را میشناختند و مراوده داشتند و ساکن محله شاترلوی کرکوک بودند، مدت ١٨ سال در زمینه نظامی و جراحی کار کرد، دکتر شیخ قادر عشق ویژهای به شهر کرکوک و کرکوکیها داشت، پیوند مستحکم ملی و اجتماعی او را به کرکوک گره زده بود.
کارنامه مبارزاتی
در اوایل و اواسط دهه چهل آن هنگام که حزب هیوا در کردستان جنوبی گسترش مییافت از طریق یکی از بستگانش به نام محمد صدیق شرفانی و سیدا صالح یوسفی با حزب ارتباط برقرار کرد و به عنوان عضوی فعال در تشکیلات حزب هیوا فعالیت کرد. پس از فروپاشی حزب هیوا در ١٩٤٤، پس از تأسیس حزب دموکرات کردستان به صفوف حزب پیوست و به عنوان عضو در ارگانهای آن حزب فعال شد.
در سال ١٩٦١ با شعلهور شدن انقلاب ایلول بزرگ به رهبری ملا مصطفی بارزانی و با دستوری از یاران خواسته شد که هر کس دارای حرفه تخصصی است، به صفوف انقلاب بپیوندد.
در ١٥ ماه اوت ١٩٦٢ که دکتر کمال خاور مدیر بیمارستان نظامی کرکوک بود، به شیخ قادر خبر میدهد که برخی از دوستانش در ارگانهای حزبی دستگیر شدهاند و لو رفته است، آنها در پی دستگیری او هستند و باید در اسرع وقت شهر کرکوک را ترک کند.
در شبی تاریک با همکاری هستههای حزب دموکرات کردستان و به همراه زنی مبارز که به راهها آشنا بود به نام مادر سعید از طریق خاصه کرکوک به منطقه چیمن منتقل شد و به نزد ملازم یوسف رسانده شد و از آنجا به صورت مخفیانه به صفوف انقلاب در چمی ریزان رسانده شد، دکتر قادر داروهای بسیاری با خود به داخل انقلاب برد، در آن زمان دو داروخانه قدیمی در کرکوک وجود داشت، اولی داروخانه فخری که یاریرسان خوبی برای انقلاب بود، شایان ذکر است که داروساز توانمند دکتر فخری عمر شریف در سال ١٩٥٩ داروخانه فخری را تأسیس کرده بود، به همراه داروخانه فاتح، دکتر فخری مردی کردپرور و شجاع بود که در تمام عمرش در خدمت بیماران و مردم فقیر و کمدرآمد بود تا پاسی از شب، به دلیل توانایی و کفایتش هم جایگاه دکتر را برای فقرای شهر پر کرده بود و همواره در خدمت انقلاب بود و از دادن دارو و درمان دریغ نمیکرد و انواع داروهای ضدالتهاب و بیماریهای پوستی را بدون نسخه پزشکی به افراد ناشناس میداد، این داروخانه جایگاه دکتر را برای مردم روستاها نیز پر کرده بود.
سپس شیخ قادر در (چمی ریزان) به همراه دکتر حکمت حکیم شروع به کار کردند، بیمارستان انقلاب را تأسیس کردند.
خانواده شیخ قادر (همسر و فرزندانش) از ترس حکومت خود را مخفی کردند، دیگر سرنوشتشان کاملاً نامعلوم ماند و کسی ندانست کجا هستند، حتی شخص جناب مصطفی بارزانی از طریق هستههای مخفی حزب برای یافتنشان تلاش کرد. در سال ١٩٦٥ شیخ قادر به واسطه یکی از دوستانش که اهل سلیمانیه بود، ازدواج دوم خود را با همسرش به نام نعیمه عبدالله صالح انجام داد، آن زن به عنوان زنی کردپرور و مبارز دوشادوش دکتر شیخ قادر گام به گام در روزهای سخت و مصیبتها یاریاش کرد، بسیاری از اوقات برای کارهای مخفیانه به کرکوک و مناطق اطراف آن فرستاده میشد تا دارو و تجهیزات پزشکی برای انقلاب تأمین کند و مجروحان انقلاب را برای مداوا به سلیمانیه یا کرکوک منتقل کند، خانم نعیمه در سال ١٩٦٦ که باردار بود در بمباران هواپیماهای عراقی زخمی شد، دکتر محمود عثمان او را برای مداوا به کشور ایران فرستاد.
یکی از بخشهای اصلی انقلاب، بخش بهداشت بود که از همان ابتدای انقلاب برای خدمت به بیماران و مجروحان انقلاب تأسیس شد و ارتباط مستقیمی با زندگی پیشمرگهها و شهروندان داشت. از طریق این بخش، خدمات بهداشتی به شهروندان و نیروهای پیشمرگه ارائه میشد. در آن دوران، مناطق آزاد شده تحت کنترل انقلاب از هر نظر در وضعیت بسیار بدی بودند، از جمله وضعیت بهداشتی، و از همه طرف مناطق تحت کنترل انقلاب در محاصره بودند. دولت عراق اجازه نمیداد هیچ دستگاه یا دارویی وارد مناطق آزاد شده شود، بنابراین تأمین دارو برای هزاران پیشمرگه و شهروند بسیار سخت و دشوار بود، کارکنان بهداشتی، پزشک و پرستار بسیار کم بودند، اما دکتر شیخ قادر بریفکانی تجربه نظامی، پرستاری و جراحی زیادی داشت و همانطور که بسیاری از شاهدان عینی نقل میکنند، چندین عمل جراحی سنگین و اورژانسی را بدون بیهوشی عمومی انجام داده است، برخی از آن پیشمرگهها هنوز هم در قید حیات هستند. در آن زمان به طور کلی تعداد افراد متخصص و باسواد کم بود. در آن هنگام شیخ قادر به فکر افتاد که چندین دوره پرستاری برای تعدادی از دانشآموزان برگزار کند. هر دوره سه ماه طول کشید و به دانشآموزان گواهینامه اعطا شد، سال ١٩٦٦ دو دستگی در صفوف انقلاب رخ داد، دفتر سیاسی و رهبری، جلالی و ملایی به عنوان دو نیروی مخالف از هم جدا شدند. شیخ قادر همراه با مصطفی بارزانی نامدار به رانیه میرود، آنجا به درخواست ملا مصطفی بارزانی یک مرکز بهداشتی در روستای بڵی دایر میکند، برای مداوای همرزمان پیشمرگه و مردم منطقه، همراه با دکتر حکمت حکیم به مدت چند سال ادامه میدهد، از همان آغاز انتقالش به رانیه، دادگاه ارتش عراق به طور غیابی حکم سلب اعتماد و درجه نظامی و بازداشت وی را صادر کرده و اموال و داراییهایش مصادره میشود. اما او باور بسیار استواری به انقلاب داشت، به همین دلیل به مبارزات سیاسی و پیشمرگایتی و کار حرفهای خود ادامه داد، زیرا همیشه ایدئولوژی باور انقلابی بر منافع فردی و شخصی او غلبه داشت.
سپس به تصمیم دکتر محمود عثمان دبیر دفتر سیاسی پارتی، به بیمارستان نیروی رزگاری فرستاده شد و در آنجا مسئول بیمارستان شد و وظیفه خود را به انجام رساند، پس از چندین سال کار در نیروی رزگاری، به بیمارستان نیروی کاوه منتقل شد، که در آن زمان حهسو میرخان ژاژوکی فرمانده نیرو بود و در آنجا نیز کار خود را صادقانه انجام داد، در نهایت به درخواست خودِ مصطفی بارزانی به بیمارستان نیروی آکره در روستاهای شوش و شرمن رفت تا سال ١٩٧٣ همان سال به تصمیم دفتر اجرایی به منطقه بتواته نزد علی شعبان منتقل شد و در آنجا نیز بیمارستان را مدیریت کرد. در بیشتر جنگها به عنوان دکتری شجاع و با دل و جرأت شرکت داشت، از جمله حماسه هندرین که در ماه مه سال ١٩٦٦ از آغاز جنگ تا پایان بدون استراحت به عنوان یک دکتر وظیفه خود را انجام داد.
ادامه درگیریها، جنگها و حملات شدید ارتش عراق در سال ١٩٧٤ و بمباران شهروندان و روستاها و مناطق انقلاب با بمبهای ناپالم، شیخ قادر و همرزمانش را مجبور کرد برای درمان بیماران و مجروحان در مرز عراق-ایران بیمارستان انقلاب را تأسیس کنند، باز هم مکان امن نبود، به قصد تأمین مکانی امنتر برای بیماران و مجروحان به روژهلات کوردستان (ایران) در شهر مهاباد رفتند، در آنجا نیز در بیمارستان خانه جوانان مسئول بیمارستان شد.
پس از شکست انقلاب ایلول (١٩٦١- ١٩٧٥) همانند صدها خانواده دیگر آواره روژهلات کوردستان شدند و به اردوگاه زیوه رسیدند. در زیوه به مدت شش ماه با خانوادهاش هیچ خبری از یکدیگر نداشتند و از زن و فرزندانش جدا افتاده بود، پس از یافتن یکدیگر به تصمیم بارزانی خانوادهاش به مهاباد رسید و در آنجا ساکن شدند.
در پایان ١٩٧٥ پس از بازگشت به عراق در شهر سلیمانیه ساکن شدند. سال ١٩٧٨ به کرکوک بازگشت، مشخص است که زندگی برای فرد مورد ظنی مانند شیخ قادر در شهری مثل کرکوک کار سادهای نبود، آن زمان درجه نظامی نداشت، از پیشهاش اخراج شده بود، در آن مدت دچار تنگناها و مشکلات زیادی شد از جمله بازداشت و بازجویی و حتی بسیاری از مواقع تحت فشار قرار میگرفت که بعثی شود و با آنها همکاری کند، یا به فوج مفارزه خاصه و جاشگری بپیوندد، اما او با این درخواستها موافقت نکرد، همه رتبهها و پستها و جایگاهها را رد کرد. به همین دلیل احترام ویژهای در میان مردم کرکوک و دوستان و همرزمانش داشت، بسیاری از رتبهها و جایگاهها و مقامها را در راه باور استوارش به آرمان رد کرد، به گواهی صدها نفر از اهالی آن شهر و محبوبیتش در میان مردم و همرزمانش بود.
سال ١٩٩١ در زمان قیام، آغوش دلسوزانه خود را برای پیشمرگهها و قیامکنندگان آن شهر باز کرد، اولین دری که به روی مردم قیامکرده و پیشمرگهها و شاخههای مسلح باز شد، درِ خانه دکتر شیخ قادر بریفکانی بود، ساعت چهار صبح از پشتبام خانهاش در محله یادگار مقابل مقر حزب بعث که بیشتر جاشها و رفیق حزبیها خود را در آنجا پنهان کرده بودند، جنگ آغاز شد، با سلاح سبک و نیمهسنگین و سلاح سنگین تا شب جنگ بسیار بزرگی بود تا آنجا پاکسازی شد و دهها رفیق حزبی و جیش الشعبی و جاش در آن مکان کشته شدند و برخی هم فرار کردند. در تمام کوچهها و خیابانهای کرکوک جنگ ادامه داشت، شیخ قادر طبق تجربه نظامی خود، پیشمرگهها را راهنمایی میکرد، در آن زمان باز کردن در برای پیشمرگه و مردم قیامکرده مجازات سنگینی داشت، زیرا اگر آن روز قیام آغاز نمیشد، برنامه این بود که پس از انفال مردان، شروع به دستگیری زنان هم کنند، حتی اتوبوسهای زیادی به گاراژ مقر آورده بودند. اما خوشبختانه نتوانستند آن تصمیم شوم را اجرا کنند.
البته این خوشحالی دیری نپایید، ارتش عراق حمله خود را آغاز کرد و هزاران نفر کشته و آواره شدند، به همین دلیل بود که یک بار دیگر موج آوارگی مردم کرکوک در بهار ١٩٩١ به سوی مرزهای ایران آغاز شد و او نیز به همراه خانوادهاش به کشور ایران آواره شد. درست به محض رسیدن به مرز ایران، پس از چند ساعت، سازمان صلیب سرخ جهانی به آنجا رسید و یک چادر کمکهای اولیه برپا کرد. دکتر شیخ قادر و دخترش به نام بگِرد قادر بریفکانی که دانشجوی رشته رادیولوژی بود، داوطلبانه با تیم صلیب سرخ شروع به کار کردند. در نهایت به اردوگاهی در سقز منتقل شدند و در آنجا نیز به عنوان پیشمرگهای دلسوز، یک مرکز درمانی داوطلبانه را با هدف درمان پزشکی اداره میکرد. در اواسط سال ١٩٩١ به کرکوک بازگشت اما برای پنجمین بار خانهاش غارت شد و بعثیها با تهدید، خانه او را اشغال کردند. به دلیل همکاری و راهنمایی پیشمرگهها برای کشتن دهها رفیق حزبی، مجبور شد کرکوک را ترک کند. این غم سنگین تأثیر زیادی بر سلامت او گذاشت و به همین دلیل دچار خونریزی مغزی شد و سپس با خانوادهاش به شهر دهوک رفت و در آنجا ساکن شد. اما به دلیل تأثیر بیماریاش، در ٢٨ آوریل ١٩٩٨ درگذشت.
منبع:
مصاحبه با بگِرد قادر یونس بریفکانی، ٢٠٢٦


